پایگاه خبری حرف نو - پربيننده ترين عناوين اندیشه :: rss_full_edition http://harfeno.com/vsngrt194kjoa.pra.html Fri, 09 Dec 2011 22:12:08 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://harfeno.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری حرف نو http://harfeno.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت حرف نو آزاد است. Fri, 09 Dec 2011 22:12:08 GMT اندیشه 60 فاشیسم در ایتالیا http://harfeno.com/vglfa.dvww6dti,iywg.p.html ]]> اندیشه Sat, 22 Jan 2011 22:40:57 GMT http://harfeno.com/vglfa.dvww6dti,iywg.p.html دیدگاه آمارتیاسن درباره جهانی شدن http://harfeno.com/vdcj.xevfuqeytsfzu.html برنده نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه هاروارد معتقد است که اگر تباهی‌ها و گسست‌ زندگی‌ها را به عنوان کیفرهای جهانی شدن تلقی کنیم اشتباه کرده‌ایم، چنین وضعی را در عوض باید شکست ترتیبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بدانیم که به احتمال زیاد و گریزناپذیر با نزدیکی جهانی همراه هستند. آمارتیا سن برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ و استاد دانشگاه هاروارد است. این نوشتار به بررسی دیدگاه او درباره نسبت میان جهانی شدن و عقیده می‌پردازد. آمارتیا سن معتقد است که جهان هم فوق‌العاده ثروتمند است و هم به طور اسفبار فقیر. در زندگی امروزی وفوری بی‌مانند وجود دارد؛ و سلطه کلان بر منابع، دانش و فناوری که اکنون آن را امری بدیهی تلقی می‌کنیم، تصورش برای نیاکان ما نیز دشوار بود اما جهان ما همچنین جهانی است همراه با فقر ترسناک و تباهی هولناک، شمار شگفت آوری از بچه‌ها دچار سوء تغذیه، پوشش بد و تفریح و رفتار بد و همچنین بی‌سوادی و بیماری هستند. هر هفته میلیون‌ها نفر از بیماری‌هایی هلاک می‌شوند که می‌توانست کاملاً‌ از میان برود یا دست کم از کشتار بسیار آن پیشگیری شود. بچه‌ها بسته به اینکه در کجا به دنیا آمده باشند می‌توانند وسایل و تسهیلاتی برای رفاه کامل در اختیار داشته باشند، یا بی‌امید با زندگی‌های آمیخته با محرویمت رویاروی باشند. نابرابری‌های کلانی که مردم مختلف در دستیابی به فرصت‌ها دارند تقویت کننده بدبینی در این مورد است که جهانی شدن بتواند در خدمت منافع فرودستان قرار گیرد. معترضان با به هیجان آمدن از این فرض که روابط جهانی به جای پشتیبانی متقابل، در درجه نخست رقابت آمیز و خصمانه‌اند، می‌خواهند فرودستان جهان را از آنچه آن را کیفر جهانی شدن می‌پندارند، نجات دهند. انتقادها از جهانی شدن در تظاهراتی که بطور دائم در سراسر جهان رخ می‌دهد، در سیاتل، واشنگتن، کبک، مادرید، لندن، ملبورن، جنوا، ادینبورگ و نقاط دیگر، با لحن آتشین ابراز می‌شود. این نگرانی‌ها همچنین توجه دلسوزانه‌ای از سوی شمار بسیار بیشتری از مردم را به خود جلب می‌کند که ممکن است نخواهند به تظاهرات غضبناک بپیوندند. اما برای آنان نیز این عدم تعادل یا فاصله شاید بخت و تقدیر، کاملاً غیرمنصفانه و قابل سرزنش می‌نماید. برخی این نابرابری‌ها را همچون شکست کامل هرگونه نیروی اخلاقی می‌دانند که انگیزش آن ممکن است از هویتی جهانی انتظار رود. سن اعتقاد دارد که اگر تباهی‌ها و گسست‌ زندگی‌ها را به عنوان کیفرهای جهانی شدن تلقی کنیم اشتباه کرده‌ایم. چنین وضعی را در عوض باید شکست ترتیبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بدانیم که به احتمال زیاد و گریزناپذیر، با نزدیکی جهانی همراه هستند. فرانسیس بیکن ۴۰۰ سال پیش (در ۱۶۰۵) در رساله "تعالی آموزش" متذکر شد: ثبت و طرح تردیدها می‌تواند استفاده دوگانه داشته باشد. یکی استفاده مستقیم است که ما را "در مقابل اشتباهات" حفظ می‌کند. استفاده دوم به گفته بیکن شامل نقش تردیدها و راه‌اندازی و پیشبرد فرآیندی تحقیقی است که می‌تواند در پرمایه کردن درک ما مؤثر باشد. ]]> اندیشه Sat, 12 Mar 2011 09:22:26 GMT http://harfeno.com/vdcj.xevfuqeytsfzu.html بهمن خونین جاویدان http://harfeno.com/vgld290o6yt0f.lfyy.a2h.html  ۲۲بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران است. روزی به‌یادماندنی در تاریخ پرشکوه این سرزمین. گزارش تصویری حرف نو، یادآور خاطرات آن روزهای مردم ایران است. ]]> اندیشه Thu, 10 Feb 2011 22:48:29 GMT http://harfeno.com/vgld290o6yt0f.lfyy.a2h.html گوژپشتي در رداي روشنفكري http://harfeno.com/vdchtwnzd23nk.ft2.html آنتونيو گرامشي، كه در بيست و هشتمين روز ژانويه ۱۸۹۱ در روستايي از ناحيه كاليگاري ايتاليا به دنيا آمد، چهارمين فرزند فرانسسكو گرامشي، كارمند اداره ثبت احوال آن منطقه بود. در سال هاي ۱۸۹۷ و ۱۸۹۸ پدرش به جرم سوءمديريت به يك سال حبس محكوم شد. پس از آزادي از زندان بيكار بود و به اين ترتيب هفت فرزندش در شرايط دشوار مضيقه مالي بزرگ شدند. اين ميان آنتونيو گرفتار بيماري سختي شد كه در نتيجه آن تا پايان عمر گوژپشت ماند. پس از آزادي پدر از زندان خانواده گرامشي به گيلازرا نقل مكان كردند و آنتونيو، كه تحصيلات مقدماتي اش را خاتمه داده بود، از سال ۱۹۰۳ مجبور به كار در يكي از ادارات آن منطقه شد. اما در سال ۱۹۱۱ توانست بورس تحصيلي دانشگاه تورين را از آن خود كند و در سال ۱۹۱۳ از حق راي عمومي انتخابات بهره برد و به اين ترتيب با نخستين جنبش هاي اجتماعي شهر تورين درگير شود. گرامشي در سال ۱۹۱۶ فعاليتش را به عنوان روزنامه نگار در مجله حزب سوسياليست آغاز كرد و سال بعد عضو كميته موقت حزب شد. در ژانويه سال ۱۹۲۲ كه حزب كمونيست ايتاليا پايه گذاري شد، آنتونيو گرامشي هم عضو كميته مركزي آن بود. از ماه مه ۱۹۲۲ گرامشي به عنوان عضو حزب كمونيست ايتاليا به مسكو رفت و بيش از يك سال را (تا نوامبر ۱۹۲۳) در كشور شوروي گذراند. در همين دوران بود كه در يكي از درمانگاه هاي محلي براي نخستين بار با گيليا شاكت ديدار كرد _ كه در آينده همسرش شد _ و پس از آن به عنوان رهبر حزب كمونيست به كشورش بازگشت. مشهور است كه مفهوم هژموني (برتري) را نخستين بار او در دوران حضورش در شوروي و به منظور تشريح جنبش سوسيال دموكرات روسيه، كه از ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۷ جريان داشت، به كار برد. در سي و پنج سالگي (يعني ماه نوامبر ۱۹۲۶) گرامشي به جرم مخالفت با موسوليني بازداشت و روانه اردوگاه زندانيان سياسي شد. در خلال محاكمه اش، موسوليني درباره او گفت: «نبايد بگذاريم اين مغز ديگر فكر كند.» در سال ۱۹۲۷ گرامشي به زنداني در ميلان فرستاده شد و از آنجا به رم منتقل گرديد. او به بيست سال حبس محكوم شده بود. در نامه اي كه در همين دوران به خانواده اش نوشته گفته است كه به سرانجام رساندن ايده هايي كه تا هميشه پايدار باشند ذهنش را به ستوه آورده و براي پايان دادن به اين ذهن مشغولي در حال سامان دادن به يك طرح نظام مند مطالعاتي است. در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشي اجازه نوشتن دادند و هشتم فوريه اين سال نخستين تاريخ در «دفترچه يادداشت هاي زندان» اوست. در خلال اين سال ها او وقت خود را به مطالعه تاريخ ايتاليا و اروپا، زبان شناسي و تاريخ نگاري گذرانده بود. گرامشي حافظه حير ت آوري داشت. در طول سال هاي زندان به او اجازه نمي دادند كتاب هاي كمونيستي بخواند و به اين ترتيب هر نقل قولي كه در نوشته هايش آورده، خصوصاً نقل قول هاي مربوط به آثار ماركس، عبارت است از تعبيراتي كه (تقريباً به طور دقيق) به خاطر مي آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشي مجموعه بحث هايي را با ساير زندانيان كمونيست آغاز كرد اما انديشه هايش در خصوص لزوم رويكرد دموكراتيك با ساير زندانيان سياسي همخواني نداشت. سرانجام در بيست و هشتمين روز آوريل ۱۹۳۷ آنتونيو گرامشي پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگي از دنيا رفت و خواهرزنش، تاتيانا، هر ۳۳ كتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج كرد و آنها را با استفاده از مجاري سياسي به مسكو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبناي شايعه اي تاريخي _ دانشگاهي، گرامشي تمام نامه هاي مهم اش را (خصوصاً آنهايي را كه به احساسات و نظرات سياسي او مربوط مي شده) خطاب به تاتيانا، خواهر همسرش گياليا، نوشته است. در هر حال همين زن بود كه نوشته هاي گرامشي را در برابر نسل هاي آينده گشود. اما «ما از زندگي گرامشي چه مي توانيم بياموزيم؟» به اين سئوال به سه شكل مي شود پاسخ داد: ۱- گرامشي كودكي دشواري داشت. او نه فقط قرباني سرمايه داري، به تعبير بهتر بي عدالتي اقتصادي و اجتماعي اوايل قرن بيستم شد؛ بلكه خانواده اش به طرق گوناگون از نظام ديوان سالار (بوروكراسي) صدمه ديده بودند. ۲- او به جرم بيان افكارش گرفتار مكافاتي از سوي قدرت فاشيسم شد كه مجبورش كرد تقريباً تمامي دوران حيات فكرش را در حبس بگذراند. در حقيقت، گرامشي هستي كوتاهش را به پيشگاه عقايدش پيشكش كرد. ۳- گرامشي نه فقط روشنفكر حائز اهميتي در نظريه هاي ماركسيستي است، بلكه رهبر و سياستمداري است كه در عرصه نبرد انديشه و عمل، هر دو، به مبارزه برخاست. مي توان او را با لنين مقايسه كرد و نتيجه گرفت كه او هم تجربه اش در كار رهبري حزب كمونيست را مورد توجه قرار داد و در همين چارچوب مفاهيم نظري و پيشنهادهايش در عرصه نظريه ماركسيستي را توسعه بخشيد. در هر حال اين مسئله كه گرامشي هم نظريه پرداز بود و هم رهبر يك حزب سياسي، در فهم تعابير او _ خصوصاً زماني كه به نقش روشنفكران در جامعه مي پردازيم _ بسيار حائز اهميت است. - ايده هايي از ماركس درك نظريه گرامشي مستلزم مرور برخي مباحث و فرضيات پايه اي ماركسيسم است كه عبارت باشند از: الف) جبرگرايي اقتصادي: ماركس مي گفت تمام مسائل زندگي را «سرمايه» تعيين مي كند. گردش پول است كه روابط ما با ساير افراد، با طبيعت و با جهان را تحت تاثير قرار مي دهد. اهداف و انديشه هاي ما محصول ساختارهاي مالكيت اند. هر فعاليت فرهنگي (به گسترده ترين معناي كلمه) را مي توان به ترجماني مستقيم يا غيرمستقيم از برخي پيام هاي اقتصادي مقدم و مسلط تقليل داد.انسان ها درمي يابند كه در دامن فرآيندي كه مستقل از اراده آنهاست زاده شده اند و نظارتي بر آن ندارند. نمي توانند به دنبال فهم آن باشند و كنش هاي خود را با توجه به آن سامان دهند. ب) نزاع طبقاتي: اين مفهوم بدين معناست كه تنها در صورتي مي توان پويايي هر جامعه را درك كرد كه آن جامعه را نظامي بدانيم كه در آن نظام ايده هاي غالب از سوي طبقه مسلط تدوين شده است و هدف آن ايده ها تامين نظارت اين طبقه بر طبقه كارگر است. طبقه كارگر _ كه مورد بهره برداري طبقه حاكم بوده _ سرانجام مي كوشد اين وضعيت را (از طريق انقلاب) تغيير دهد و علاوه بر ايده هاي مطلوب خود، سازمان سياسي و صنعتي مورد پسند خود را نيز پديد آورد. ج) روبنا/زيربنا تلقي ماركس از جبرگرايي اقتصادي جامعه را به دو لايه يا سطح تقسيم مي كند: زيربنا و روبنا.زيربنا همان بخشي است كه همه چيز بر زمينه آن رشد مي يابد و مركب است از توليد مادي، پول، كالاها، روابط توليد و عرصه توسعه نيروهاي توليدي؛ يعني همان جهان ملموس و آشكار، به علاوه روابطي اقتصادي كه محصول سرمايه است.روبنا، كه زيربنا آن را تعيين مي كند، بخشي است كه در آن مي توان نهادهاي سياسي و ايدئولوژيك، روابط اجتماعي، فرهنگ ها، آرزوها، روياها و روحيات را يافت؛ يعني همان جهان جان هاي حاصل از سرمايه. ماركس روبنا را به سه معنا به كار مي برد: يكي اظهارات قانوني و سياسي كه نشان دهنده رابطه موجود توليد است؛دوم صورت هاي آگاهي كه بيانگر نگاه خاص طبقه به جهان است؛و سوم فرآيندهايي كه در آنها انسان نسبت به تعارض هاي بنيادي اقتصادي آگاهي مي يابد و به مبارزه با آنها برمي خيزد تا كار را يكسره كند. نكته اي كه اينجا بايد يادآور شد آن است كه به باور عموم ماركس اين رابطه يكسويه ميان اقتصاد (زير) و انديشه (رو) را نظامي استوار و انعطاف ناپذير مي داند. اما در حقيقت اين مسئله در كتاب هاي ماركس و انگلس چندان روشن نيست. با وجود اين مي توان تقريباً تمامي مولفان ماركسيست را (خصوصاً آنها كه با مفاهيم فرهنگي سروكار دارند) كساني دانست كه تلاش مي كنند اين وابستگي را پوياتر تصور كنند و بپذيرند كه تحليل تاريخ به همان اندازه كه مستلزم ملاحظات اقتصادي است، به رويكردهاي فرهنگي هم نياز دارد. - مفهوم هژموني (برتري) تود گيتلين در مقاله اي با عنوان «ايدئولوژي زمان اول: فرآيند هژموني در سرگرمي تلويزيون»، كه در سال ۱۹۹۴ در كتابي به نام «تلويزيون از منظري انتقادي» ازسوي انتشارات دانشگاه كمبريج منتشر شده، مي نويسد: «اين گرامشي بود كه در سال هاي آخر دهه ۱۹۲۰ و در طول دهه بعد از آن، همزمان با ظهور فاشيسم و شكست جنبش هاي طبقات كارگر اروپاي غربي، دست به بررسي اين مسئله زد كه چرا طبقه كارگر ضرورتاً انقلابي نبود و در حقيقت تسليم فاشيسم شد.»گرامشي مي خواست ماركسيسم را از شر جبرگرايي اقتصادي برهاند و قدرت تبييني آن را با عنايت به نهادهاي روساختي توسعه بخشد. به همين خاطر او تصور مي كرد كه: ۱ _ نزاع طبقاتي همواره بايد انديشه ها و ايدئولوژي ها را هم درگير خود سازد، زيرا اين انديشه ها هستند كه انقلاب را پديد مي آورند يا از آن ممانعت مي كنند. ۲ _ او بر نقشي كه عاملان انساني در تغيير تاريخي ايفا مي كردند تأكيد داشت و معتقد بود: بحران هاي اقتصادي به خودي خود نخواهند توانست سرمايه داري را سرنگون كنند. ۳ _ گرامشي بيشتر ديالكتيكي مي انديشيد تا جبرگرايانه. او مي كوشيد نظريه اي بنا كند كه خودمختاري، استقلال و اهميت فرهنگ و ايدئولوژي در آن به رسميت شناخته شده باشد.دومينيك استريناتي در كتاب «درآمدي بر نظريه هاي فرهنگ عامه» كه در سال ۱۹۹۵ از سوي انتشارات راتلج منشتر شده، در اين باره مي نويسد: «گروهي معتقدند در نظريه گرامشي گروه هاي تابع انديشه ها، ارزش ها و رهبري گروه غالب را نه به اين خاطر كه جسماً و روحاً مجبور به اين كارند و نيز نه به خاطر القاهاي ايدئولوژيك، بلكه به اين خاطر مي پذيرند كه استنتاجات عقلاني خودشان حكم مي كند چنين كنند. اما اين تفسير و تلقي از نظريه گرامشي محل مناقشه است.» در حقيقت از نظر گرامشي، هژموني (برتري) بورژوازي مبتني بر دو حقيقت است كه هر دو به يك اندازه اهميت دارند: يكي غلبه اقتصادي و ديگري رهبري روشنفكرانه (فكري) و اخلاقي. اما معناي دقيق هژموني (برتري) چيست؟ استريناتي در كتابش مي نويسد: «گروه هاي غالب در جامعه، كه نه صرفاً اما در اصل عبارتند از گروه هاي حاكم، غالب بودن خود را با تأمين «رضايت خودجوش» گروه هاي تابع تداوم مي بخشند. اين گروه هاي تابع هم عبارتند از همان طبقات كارگر. تأمين رضايت خودجوش گروه هاي تابع نيز از طريق مبادله آگاهي سياسي و ايدئولوژيك صورت مي گيرد كه پيونددهنده گروه هاي غالب و مغلوب به يكديگر است.»به اين ترتيب براي دانستن مفهوم هژموني بايد به نكات زير توجه كرد: - طبقه اي موفق شده ساير طبقات جامعه را وادارد اخلاق و ارزش هاي سياسي _ فرهنگي او را بپذيرند. - فرض مقدماتي مفهوم هژموني، رضايت (موافقت) ساده اي است كه اكثريت جمعيت آن را از خود بروز مي دهند و جهت گيري اش را قدرت تعيين مي كند. - البته اين رضايت يا توافق همواره صلح آميز نيست و شايد زور و اجبار فيزيكي را با انگيزه فكري، اخلاقي و فرهنگي درهم آميزد. - هژموني را مي توان همان «فهم مشترك» دانست كه عبارت است از جهاني فرهنگي كه در آن جهان ايدئولوژي غالب گسترش يافته است. - هژموني تقريباً همان چيزهايي است كه از نزاع هاي اجتماعي و طبقاتي سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثير خودش شكل بخشيده است. - هژموني مجموعه اي از ايده هاست كه به وسيله آن ايده ها گروه هاي غالب مي كوشند موافقت گروه هاي پايين را نسبت به رهبري خود تأمين كنند. در نهايت، به تعبير راجر سيمون در كتاب «درآمدي بر انديشه سياسي گرامشي» هژموني عبارت است از «اعمال طبقه سرمايه دار يا نمايندگان آنها به منظور نيل به قدرت دولتي و حفظ آن در درازمدت.» حال پرسش آن است كه «آيا مي توان هژموني را استراتژي منحصر به طبقه بورژوازي دانست؟» در پاسخ بايد گفت نه. در حقيقت طبقه كارگر هم مي تواند هژموني خود را به عنوان استراتژي اي براي كنترل دولت توسعه بخشد. با اين وجود گرامشي معتقد بود تنها راهي كه طبقه كارگر براي دست يافتن به اين كنترل دارد، توجه به منافع ساير گروه ها و نيروهاي اجتماعي و يافتن راه هاي تلفيق آنها با منافع خويش است.طبقه كارگر اگر مي خواهد برتر باشد (يعني به هژموني دست يابد) بايد كه صبورانه شبكه اي حاصل از اتحاد با اقليت هاي اجتماعي فراهم آورد. اين ائتلاف هاي جديد نيز بايد به نوبه خود، خودمختاري جنبش را محترم بدارند تا هر گروه بتواند سهم خاص خود را در حركت به سوي جامعه جديد سوسياليست تدارك ببيند.طبقه كارگر _ كه به طور طبيعي تعارضاتي با طبقه اصلي جامعه دارد _ بايد بكوشد به نحوي كه نهايتاً منجر به شدت يافتن اراده جمعي ملت شود، اين تعارضات را با نزاع هاي عام دموكراتيك وحدت بخشد.اما در طول زمان طبقه برتر چگونه ايدئولوژي خود را حفظ مي كند؟ هژموني به صورت پايدار دستخوش تنظيم مجدد و مبادله دوباره است. البته گرامشي معتقد بود اين مسئله را هرگز نمي توان بديهي انگاشت. در حقيقت در طول مرحله پساانقلابي (يعني زماني كه طبقه كارگر كنترل را به دست گرفته) رهبري هژمونيك كاركرد خود را از دست نمي دهد، بلكه ويژگي اش تغيير مي كند.به عبارت ديگر، گرامشي دست به توصيف دو گونه متفاوت از كنترل اجتماعي مي زد: يكي كنترل اجباري كه از طريق اعمال زور مستقيم يا تهديد به آن اعمال مي شود و دولت زماني كه درجه رهبري هژمونيكش پايين آمده يا شكننده شده به آن نياز دارد.دوم كنترل مبتني بر رضايت طرفين كه زماني ظاهر مي شود كه افراد انقلابي جهان بيني گروه غالب را مي پذيرند (اين همان رهبري هژمونيك است).در واقع طبقه برتر از خلال اين دو شيوه كنترل هژموني خود را حفظ مي كند. اما اگر هژموني غالب مي تواند جاي خود را به هژموني جديدي بدهد، فرآيند اين جايگزيني و جهش چگونه است؟ در پاسخ بايد گفت گروه هاي مغلوب، متناوباً دست به توسعه بحراني ارگانيك مي زنند كه در واكنش به آن بحران گروه حاكم شروع مي كند به متلاشي كردن فرصت هاي طبقه مادون؛ يعني فرصت براي تعالي بخشيدن به محدوديت هاي خود و فراهم ساختن جنبش وسيعي كه قادر است نظم موجود را به چالش بكشد و به هژموني دست يابد. اما اگر فرصت مورد بهره برداري قرار نگيرد، تعادل نيروها به نفع طبقه غالب كه هژموني اش را بر پايه الگوي تازه اتحاد دوباره تثبيت كرده، تغيير مسير خواهد داد. ريموند ويليامز در كتابي كه به سال ۱۹۷۷ با عنوان «ماركسيسم و ادبيات» منتشر كرد، در اين باره نوشته است: «به خلاف پيش بيني ماركس، كليد تغييرات اجتماعي «انقلابي» در جوامع مدرن، وابسته به بيداري خود به خودآگاهي طبقه منتقد نيست، بلكه مقدمتاً منوط است به شكل گيري اتحاد جديدي از منافع، يعني هژموني جايگزين يا «منافع تاريخي» كه تاكنون جهان بيني منسجم و خاص خود را توسعه بخشيده است.» اما آيا خشونت تنها راه برانداختن هژموني غالب است؟ گرامشي مي گويد نه. چرا كه براي به چالش كشيدن هژموني غالب بايد دست به عمل سياسي زد. براي درك بيشتر اين مسئله بايد به تفاوتي كه گرامشي ميان دو استراتژي سياسي متفاوت قائل است توجه كرد. او مي گويد به منظور تسليم كردن هژموني غالب و ساختن جامعه سوسياليستي دو استراتژي مختلف مورد استفاده قرار مي گيرند: يكي جنگ مانور و ديگري جنگ موقعيت. جنگ مانور حمله مقدماتي است. هدف اصلي اش پيروزي فوري است و خصوصاً براي جوامع داراي قدرت دولتي تمركزگرا و غالب توصيه مي شود كه در كار توسعه يك هژموني قوي در جامعه مدني ناموفق بوده اند (مثلاً انقلاب بلشويكي ۱۹۱۷). جنگ موقعيت نبردي طولاني مدت است كه مقدمتاً در نهادهاي جامعه مدني روي مي دهد و در مرحله دوم آن نيروهاي سوسياليست به جاي اينكه صرفاً سرگرم رقابت اقتصادي و سياسي باشند، كنترل را از خلال نبرد فرهنگي و ايدئولوژيكي به دست مي گيرند. اين جنگ خصوصاً براي جوامع ليبرال دموكرات سرمايه داري غربي توصيه مي شود كه دولتي ضعيف اما هژموني اي قدرتمند دارند (مثلاً ايتاليا). چنين كشورهايي جوامع مدني پيچيده تر و گسترده تري دارند كه استراتژي طولاني تر و پيچيده تري را ايجاب مي كند.استريناتي در اين باره مي نويسد: «نيروهاي انقلابي بايستي قبل از دولت، جامعه مدني را مورد توجه قرار دهند و در واقع ائتلافي از گروه هاي مخالف را سازمان دهند كه غلبه هژمونيك را از آن خود كرده است.» با اين پيش زمينه مفاهيم فرهنگ و ايدئولوژي را مي توان از نو تعريف كرد.فرهنگ فراين اجتماعي كاملي است كه در آن زنان و مردان تعريف مي شوند و زندگي خود را شكل مي بخشند.ايدئولوژي نظامي از معاني و ارزش هاست كه مبين منافع طبقاتي ويژه اي است. ايدئولوژي فرمي است كه در آن آگاهي بيان مي شود و تحت كنترل قرار مي گيرد. به تعبير ريموند ويليامز، ايدئولوژي «تفسير نادرستي است از چگونگي جهان». ويليامز در كتابي كه پيش از اين ذكرش رفت مي نويسد: «هژموني از فرهنگ فراتر مي رود. در واقع هژموني مقدمتاً اين گونه تعريف مي شود كه بر وابستگي كليت فرآيند اجتماعي به توزيع خاص قدرت و اثرگذاري پافشاري مي كند. اين سخن كه انسان ها تماماً جنبه هاي زندگي شان را خود تعيين مي كنند و شكل مي بخشند فقط در شرايط انتزاعي صحيح است. در حالي كه در جوامع واقعي نابرابري هاي خاصي در ابزار وجود دارد كه منجر به نابرابري در ظرفيت و لاجرم نابرابري در قدرت شناخت خود اين فرآيند مي شود. در جامعه طبقاتي اين نابرابري ها قبل از هر چيز ميان طبقات ديده مي شود. به همين ترتيب است كه گرامشي شناخت سلطه و سلطه پذيري را مقدم بر تمام ضرورت ها مي داند. لذا با توجه به تمامي اين موارد مي توان نتيجه گرفت كه در درجه اول طبقه اي وجود دارد كه ايدئولوژي مشخص و ملموسي را «مي سازد». اين ايدئولوژي مبتني بر منافع مشخص و ملموس آن طبقه است و چون روابط سرمايه دارانه تاثير اجتناب ناپذيري به او بخشيده اند، بر مابقي جامعه مستولي خواهد شد. مجموعه اين ايده ها هژموني اي را پديد خواهد آورد كه آن را مي توان هسته مركزي فرهنگ دانست. اگر اين مفروضات درست باشند، بايد نتيجه گرفت كه رسانه ها ابزارهايي هستند كه ايدئولوژي غالب را به صورت بخش مكمل و ضروري محيط فرهنگي توضيح مي دهند. ]]> اندیشه Thu, 27 Jan 2011 13:31:26 GMT http://harfeno.com/vdchtwnzd23nk.ft2.html آشنایی با شیطان درون و بیرون http://harfeno.com/vdcfiyd0aw6d1.giw.html  حضرت آیت الله مجتبی تهرانی با معرفی شیطان درون و شیطان بیرون، اشتباه را سرآغاز فریب خوردگی عنوان کرد و افزود: نیاز حقیقی پاسخ واقعی دارد. مروری بر مباحث گذشته بحثِ ما راجع به قیام امام حسین(ع) بود و عرض کردم که این قیام، صحیفه دروسی در ابعاد گوناگون معنوی، معرفتی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای ابنای بشر بود. امام حسین(ع) مُصلحی غیور و انسانی ضد غرور بود؛ نه خود مغرور بود و نه کسی را مغرور کرد، بلکه می­خواست مغرورین را از ورطه غرور نجات دهد. در اولین خطبه‌ای که در روز عاشورا بیان فرمود، همین مسئله را مطرح کرد. در جلسه گذشته بحث ما به اینجا رسید که انسان طالب زیستن دائمی و طالب بهتر زیستن است؛، هم کماً و هم کیفاً. بقا می­خواهد آن هم نه هر نوع بقایی، بقایی همراه با خوشی؛ می­گوید باشم و با صحت و سلامتی و خوشی هم باشم. همچنین عرض کردم انسان وجداناً در دنیا، جاودانگی و خوشی مطلق را نمی­بیند و درک این مطلب از سنخِ امور عقلی بود. طلب بقا بیجا نیست، پس معلوم می‌شود خداوند چنین مخلوقی را خلق کرده است که طالب بقا باشد، لذا خودش، برای انسان هم زیست جاودانگی و هم بهتر زیستن را در نظر گرفته است. آخر جلسه گذشته گفتیم حالا که خدا زیست جاودانگی و بهتر زیستن را خلق کرده است، آیا این دو را به ما می­دهد یا خیر؟ وعده کرده است که می­دهد، خدا هم از قولش تخلف نمی­کند. من چند آیه دیگر در این موضوع می­خوانم، بعد می­روم سراغ این‌که چرا ما در انتخابمان اشتباه می­کنیم. وعده خدا به خوشی جاودانه ما در این زمینه آیات متعدده‌ای داریم که من فقط به عنوان نمونه، دو آیه را عرض می­کنم؛ جهت هم دارد چون می­خواهم این آیات را با فرمایش امام حسین(ع) ارتباط دهم. در سوره فرقان می­فرماید: «قُلْ أَ ذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتی‏ وُعِدَ الْمُتَّقُون‏»(سور ه مبارکه فرقان، آیه ۱۵) بگو این دنیا بهتر است یا بهشت جاودان که به پرهیزکاران وعده شده است؟ از این آیه معلوم می­شود که خداوند جاودانگی را برای انسان در نشئه دیگر وعده کرده است. برای چه کسانی وعده کرده است؟ اسمشان را هم برده است، می‌فرماید: برای کسانی که اهل تقوا هستند. در سوره رعد دارد: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْکَ عُقْبَى الَّذینَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْکافِرینَ النَّار»(سوره مبارکه رعد، آیه ۳۵) عاقبت کار کسانی که متّقی هستند، این‌چنین است. تطبیق خطبه امام حسین(ع) با آیات قرآن کریم حسین(ع) در همان اول خطبه گفت: «عبادَ اللهِ اِتَّقوا الله» یعنی آن چیزی که در نهاد شما است، یعنی زیستن دائم و بهتر زیستن، با تقواحاصل می‌شود. شما راه را گم کردهاید. جمله کوتاه اوّلش این است: «عباد الله اتقوا الله». بعد می­فرماید: «و کونوا مِن الدنیا علی حَذَرٍ» نشئهجاودانگی جای دیگر است؛ این دنیایی که شما می­بینید، تقاضای شما را برآورده نمی­کند. حضرت شروع می­کند دنیا را شرح می­دهد؛ چون حالات دنیا جزو وجدانیات و واقعیاتِ خارجی بود و خودشان می­توانستند ببینند، لذا حضرت وارد شرح دنیا شد. پس چرا در عین حال که می­بینیم، باز به همین دنیا دل می­بندیم؟! با این که می­بینیم دنیا ناپایدار است، می‌خواهیم از این دنیا، برای خودمان پایداری به دست آوریم. خودمان داریم می­بینیم که دنیا آمیخته به ناخوشی است، با این حال می­خواهیم از آن خوشی بگیریم. این حماقت از کجا آمده است؟ این تعبیرهایی که می­کنم، همه متن روایات است؛ من نمی‌خواهم ادبیاتِ بد داشته باشم، این تعبیر در روایت علی(ع) است که فرمود: «أحمقُ الحُمَق الإغترار» (غررالحکم، ص۳۱۱) شیطان بیرون و شیطان درون معارف ما در آیات، روایات و دعاها است. هم آیات، هم روایات و هم ادعیه، دو عامل را برای مغرور شدن انسان مطرح می­کنند. طبق معارف ما «دنیا و حیات دنیا» عامل غرور است. در این مجموعه یک عامل درونی و یک عامل بیرونی را مطرح می­کنند. حالا من تحت عنوان شیطان درون و شیطانِ بیرون بحث را ارائه می‌دهم؛ چون می­خواهم آیات را برایتان بخوانم. در سوره نساء دارد: «وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبیناً یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً»( سوره مبارکه نساء، آیات ۱۱۹ و ۱۲۰) هر کس به جای خدا، شیطان را ولیّ خود بگیرد، خسارت آشکاری را متحمل شده است. شیطان به آنها وعده می‌دهد و برایشان آرزو می‌پروراند؛ و البته که جز فریب، وعده‌ای نمی‌دهد. این آیه می­گوید: وعده های شیطان فریبنده است، یعنی تو را به هدفت نمی­رساند. کار شیطان، راه گم کردن است. در سوره اسراء می­فرماید: «و ما یَعدهم الشیطان الا غُرورا» در این جمله کار شیطان را مطرح می­کند. در سوره حدید دارد: «غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُور» (سوره مبارکه حدید، آیه ۱۴) در اینجا دو عامل را می­آورد، هم امانیّ و آرزوهایِ بی پایه و کاذبِ درونی فریبت می­دهد که مربوط به نفس است، «و غرَّکُم باللهِ الغرورُ» و هم غَرور بر وزن فَعول، که از نام­های شیطان است. شیطان فریبندگی زیادی دارد. لذا در قرآن از او تعبیر به غَرور می­شود. در سوره لقمان می­فرماید: «یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اخْشَوْا یَوْماً لا یَجْزی والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»(سوره مبارکه لقمان، آیه ۳۳) در سوره فاطر نیز دارد: «فَلاتَغُرَّنَّکُمُالْحَیاةُالدُّنْیاوَلایَغُرَّنَّکُمْبِاللَّهِالْغَرُور؛إِنَّالشَّیْطانَلَکُمْعَدُوٌّفَاتَّخِذُوهُعَدُوًّا»(سوره مبارکه فاطر، آیات ۵ و ۶) اگر کسی خواست در ادعیه این مطلب را ببیند، بهترین کتاب برای مراجعه صحیفه سجادیه است. امام سجاد در دعای سی­ویکم صحیفه­شان همین­ مطالب را دارند. در خطبه اوّل نهج‌البلاغه هم این مطلب آمده است. بحث، بحثِ بسیار مفصلی است و من فقط برای اشاره یک جمله از نهج‌البلاغه را می­خوانم. وقتی جنگ نهروان تمام شد، علی(ع) بین این چند هزار نهروانی­ها که کشته شده و روی زمین بودند، می­رفت؛ چون کشته­شدگان از اصحاب علی(ع) به تعداد انگشتان هم نرسید. حضرت نگاهی به اینها می­کرد، آن انسان کامل، این جمله را فرمود: «لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ» میدانی چه کسی به اینها ضرر زد؟ کسی که اینها را فریب داد، به اینها ضرر زد. «فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟» پرسیدند چه کسی اینها را فریب داد؟ «فَقَالَ الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ» یک، شیطان؛ «وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ»(نهج‌البلاغه، ص ۵۳۲) دو، نفس امّاره. حضرت به هر دو عامل بیرونی و عامل درونی اشاره کردند. دوباره در جملات علی­(ع) است که فرمود: «مَنِ اغتَرَّ بِنَفسِهِ أسلَمَتهُ إلَی المَعَاطِبِ» (غررالحکم، ص ۴۳۸) هر که به خود مغرور شود، خودش را تسلیم سرزنش ها کرده است. حضرت در اینجا غرور به نفس را مطرح می­کند. در خطبه صدوسی­وسه نهج البلاغه­ای که دست من بود، دارد: «لَقَدِ اسْتَهَامَ بِکُمُ الْخَبِیثُ وَ تَاهَ بِکُمُ الْغُرُورُ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِی وَ أَنْفُسِکُمْ» (نهج‌البلاغه، ص ۱۹۲ ) شیطان ناپاک، شما را سرگردان نمود و گمراه کرد. شیطان را به خبیث و ناپاک، توصیف می­کند. درون اینها نکات خیلی ظریفی خوابیده است، ولی من نمی­خواهم وارد بحثهای مفصل شوم، فهرست­وار اشاره می­کنم و رد می­شوم. چگونه فریب می‌خوریم؟! حالا چه می­شود که انسان فریب می­خورد؟ مهم این است که این را بفهمیم. مقدماتی را که تا الآن بیان کردیم، فهرست­وار می­گوییم و بعد نتیجه‌گیری می‌کنیم. خیلی هم روشن است.اول؛ همه انسان ها زیستِ دائمی و بهتر زیستن را می­خواهند. منشأ هم خودخواهی و حبّ به بقا است. می­خواهم از بین نروم، باشم و خوش باشم. دوم؛ انسان از نظر حدوث، در دامن مادّه است. من و شما می‌فهمیم که به دنیا آمدیم، زائیده دنیاییم و داریم می‌بینیم که زندگی دنیا دوام ندارد. این را می‌بینیم و شهود ماست. امام حسین و آیات قرآن همین مشاهدات ما را بیان می‌کند. این را کنار آن خواسته درونی بگذار، میبینی که قابل جمع نیست ولی چون این جلوات مادیّت جذبه دارد و با تمایلات درونی و حیوانی من نیز هم‌سو است، لذا من مجذوبش می‌شوم. مطلب خیلی واضح است و هیچ پیچشی ندارد. اشتباه، سرآغاز فریب خوردگی همان‌طور که می‌بینیم دنیا دوام ندارد و خوشی‌هایش ناخالص است و این یک امر وجدانی واقعی است که شهود می‌کنیم، این هم همان‌طور است و نمی‌توانیم انکار کنیم که حدوث ما در بستر ماده بوده و ادامه‌ آن نیز در همین بستر است. از آنجا که ماده این همه برای من جلوه دارد و این جلوه‌ها با تمایلات درونی من همسو است، لذا من مجذوبش می‌شوم. چرا مجذوبش نشوم؟کسانیکه مغرورمی‌شوند، دلیل دارند. نعوذ بالله خیال نکنید که می‌خواهم ازمغرورین حمایت کنم! نه؛بحثم را می‌خواهم جلو ببرم. خداوند راه درست را نشان داده است این‌طور نیست که خداوند راه درست را برای من مشخص نکرده باشد. یک راه، آن راهی است که هم عقل ـ‌که حجّت درونی من است‌ـبه من می‌گوید درست است و هم وحی می‌گوید که حجت بیرونی است و خالق من است. یک راه دیگری هم هست که از طرفی هم هواهای نفسانی من مجذوب آن شده است. حال چه باید کرد؟! من متحیر شدم و نمی‌دانم کدام را باید انتخاب کنم! از این طرف انبیا و اولیا آمده‌اند و به من می‌گویند: نگاه کن این دنیا نه برایت جاودانگی می‌آورد و نه خوشی دائمی! هیچ‌کدام را در بر ندارد؛ خودت هم داری میبینی. از آن طرف هم وعده آخرت است که من آن را ندیده‌ام امّا این نامشهود، چیزی است که عقلم آن را پذیرفته و نمی‌توانم انکارش کنم. نیاز حقیقی، پاسخ واقعی دارد خداوند گفته است: این نیاز و گرایشی را درون تو گذاشتم و تو طالب جاودانگی خوشی دائم هستی، همه‌اش را برای تو خلق کرده‌ام و قول می‌دهم که آن را به تو می‌دهم. من هم کسی نیستم که از وعده خودم تخلف کنم. «اِنَّ وَعدَ اللهِ حَقُّ» حالا ای مردم فریب دنیا را نخورید، چقدر زیبا است! می‌فرماید: «یا اَیُّها الناس اِنَّ وَعدَ اللِه حقٌّ » ای بر سر دوراهی متحیّر مانده‌ها! تخلف نکنید! این چیزی را که می‌خواهید به شما می‌دهم. یک وقت فریب شیطان را نخورید، هدف گیری‌تان درست بود هدفی را هم که خواستید من برایت درست کرده‌ام، لذا به حرف آن کسی که در گوشتان می‌خواند: راه از این طرف است، گوش ندهید! او دارد شما را گول می‌زند. عجیب این است هم فریب‌کار بودن او را می‌گوید و هم نمونه‌های فریب خوردگان را می‌گوید تا با چشم خودت ببینی. آیا این حرف‌ها برای ما نیست؟! آیا این مطالب در معارف ما نیست؟! فریب خوردگانی از حیوان بدتر واقعاً می‌شود گفت بعضی‌ها از چهارپا هم بدتر بودند. چون اگر به یک بزغاله علف نشان بدهی، دنبالت می‌دود؛ حیوان است دیگر! حالا حیوان یک وقت دنبال کسی می‌دود و او هم کمی علف به آن حیوان می‌دهد تا قدری بخورد و دنبالش برود، یک وقت علف را فقط به او نشان می‌دهند و به دنبال خود می‌کشد. بعضی افراد از این هم بدتر هستند، نه علف را می‌دهند که بخورد و نه چیزی نشانش می‌دهند؛ فقط لفظش را می‌گویند، او هم دنبال آنها راه می‌افتد. در گوشش می‌گویند: علف علف! او هم دنبالش می‌دود. حیوان این‌طور نیست و تا نبیند دنبال کسی راه نمی‌افتد. عمر سعد از آنها است که «وعده حکومت» را به او دادند. روی سخن با دین‌داران است مسئله این است. یعنی بعضی از فریب‌خوردگان دنیا آن‌قدر سست عنصر هستند که با دیدن و شهود این مسائل و این واقعیت‌ها باز هم دنبال دنیا می‌روند. بحث ما درباره کسی که می‌گوید: من به مبدا و معاد اعتقادی ندارم نیست. ما بحثمان درباره دو سپاه رو به روی هم است که هر دو می‌گویند: ما به مبداء و معاد معتقدیم. در اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ خیلی روشن است و آن مسئَله سوءاستفاده از نیروی انتخاب و اختیار است. «و ما یَعِدُهُم الشَیطانُ الّا غُروراً»(سوره نساء، آیه ۱۲۰) آیات و روایات ما دقیق و حساب شده است. اینها ذهنی و فرضی نیست، واقعیت‌گرایی است. حضرت هیچ کدام از خواسته‌های درونی انسان را انکار نمی‌کند و می‌گوید: هدف گیری‌ات درست است اما راه گم کرده‌ای. سر دو راهی قرار ‌گرفته‌ایو راه گم کرده‌ای. اگر دنیا را انتخاب کنی بدتر از حیوان عمل می‌کنی. نمی‌شود گفت که چنین کسی انسان است. چرا این ودیعه الهیّه عقلانیه‌ای را که به تو دادم به کار نبستی و راه درست را انتخاب نکردی؟! حیف این گوهر گرانبهایی که به تو دادم! تو قابلیت نداشتی و از آن استفاده نکردی.  ]]> اندیشه Fri, 04 Feb 2011 08:47:45 GMT http://harfeno.com/vdcfiyd0aw6d1.giw.html داستان بلوغ ملل http://harfeno.com/vdcgrt9u4ak9x.pra.html تاریخ ملل پر از جنگ ها و صلح هاست. شاهانی عادل و بیدادگر و مردمانی در آرامش و یا در میان سوانح و رنج‌ها. اما آیا خود ملت‌ها داستانی واحد دارند؟ بسیاری از دردها و آلام بشری تنها وقتی پایان می‌یابد که ملتی به بلوغ خود رسیده باشد. ملت بالغ، ملت شکل یافته است. در این نوشتار کوشش خواهد شد تا داستانی از بلوغ ملل حکایت شود.انبوه انسان‌ها ملت را تشکیل نمی‌دهند عده‌ای ملتی را یک موجود طبیعی دارای فرهنگ یا تژاد واحدی می‌دانند، دیگر نظریه ملت را انسان‌های تحت لوای یک دولت می‌داند و سومین نظریه تعریف ملت به عنوان انسان‌هایی با خاطرات مشترک تاریخی می‌دانند. این نوشتار نظریه سوم را از پیش فرض می‌کند اما در صحت و سقم آن باید در جای دیگری گفتگو کرد. ملت‌های نابالغملت‌های نابالغ انبوهی از انسان‌ها و هویت‌ها هستند. در درون یک ملت می‌توان سخن از جامعه مهندسین، پزشکان، دانشجویان و ... گفت. هر هویت دارای مسائل و شکل‌هایی مشترک است. این هویت‌ها با هم تداخل دارند. عضوی از جامعه پزشکان می‌تواند عضوی از جامعه کلیمیان و در عین حال از هوا خواهان فلان تیم فوتبال و ... باشد. تعلق به هر هویت در جامعه یک سری خصوصیات را به همراه دارد. از این رو ملت تنها انبوهی از افراد نیست بلکه انبوه‌های از هویت‌ها را در خود دارد. این انبوهی، کلافی سردرگم را پدید می‌آورد. در چنین مللی هویت ها همدیگر را به رسمیت نخواهند شناخت. در ملل نابالغ هر هویت تنها خود را به رسمیت خواهد شناخت. جدال ادیان و مذاهب در جهان قدیم هیمن بلوغ نیافتگی را نشان می داد. ملت نابالغ ملتی شکل نایافته است. کلیتی از انبوهی هاست. انبوهی از هویت و افراد که بر علیه هم اند. منافع همگانی در اختیار عده ای قلیل است و مسئولیتی در قبال ملت وجود ندارد. هر کسی به دنبال ارضا و بهروزی خویش است. ملت نابالغ تنها به صورتی غریزی به دردهایش آگاه است. شورش بر علیه حکام ظالم نشان از فریادی از درد بود. بلوغ ملتاما آیا این انبوه مردمان و هویت‌ها ملت را می‌سازند؟ جواب مثبت است. اما این ملت نابالغ است چیزی کم دارد تا ملتی رشید دیده شود. ملت بالغ ملتی است که هویت‌هایی که در واقع وجود دارند به رسمیت شناخته شوند. این بدان معناست که هر فرد بداند که می‌تواند و باید هویت‌هایی را برای خود برگزیند و هویت های دیگر را به رسمیت بشناسد. ملت بالغ با به رسمیت شناختن هویت‌های مختلف خود را بازتولید می‌کند و با به رسیمت شناخته شدن خود حقوق و وظایفش را به صورت ارگانیک برقرار می‌سازد. قدرت سرشار ملت بالغ حاصل آگاهی به خویش است. همه زمینه‌های حیات بشری در چنین ملتی رشد می‌یابند و افراد که در چنین وضعیت کمال یافته می زیند به دیگر ساحات حیات وارد می‌شوند. آزادی تنها به صورتی حداکثری در چنین مللی جریان دارد. زیرا رسمیت خود و محدوده عمل از درون افراد جاری می‌شود و بدل به عرف شده است. در چنین مللی هویت‌ها به دنبال حذف یکدیگر نیستند. آگاهی در ملت بالغ آگاهی به حقوق و وظایف است. اعتراضی اگر صورت بگیرد اعتراض به نقض حقوق یا وظایف است.داستان بلوغ مللاما تاریخ بی‌شک با ملت‌های آغازین، آغازیده است. مللی که تنها انبوهی از مردمان و هویت‌ها بوده‌اند. پیدایش هویت‌ها و گسترش آنها خود داستانی جدا می‌طلبد. ملت های بی‌شک هر یک برای خود حکومت‌‌هایی داشته‌اند. حکومت‌هایی که برآیندی بوده است از خود ملت. تصدی قدرت کلی به دنبال خود رضایت و عدم رضایت ملت را به همراه داشته است. همواره این موافقت و مخالفت تعیین کننده بوده است. خوانده‌ایم و یا شنیده‌ایم که یک از عوامل سقوط سلسله ساسانیان همین عدم رضایت مردم از حاکمان بوده است. دولت ملت در این حالت چیزی در مقابل آن است. انبوه مردمان اقتضاء حکومتی از میان خود را می‌کند. دولتی که خود عضوی از همین ملت اما، در راس ساختار سیاسی است. این دولت چه با ملت پیمانی ببندد و چه نبدد چه بر میثاق خود بایستد یا آن را ترک کند غیر ملی است. و این نه به خاطر عملکردش که اغلب موید آن خواهد بود بلکه بدان سب که از ملت نیست. دولت ملی تنها می‌تواند دولت ملت شکل یافته باشد.در ملت شکل یافته دولت عضوی از انبوه مردم و هویت‌ها نیست بلکه تنها خواهد توانست نماینده‌ای از کلیت موجود باشد. چنین دولتی از آن رو که چون عضوی از یک موجود جاندار است نخواهد توانست که از آن تخطی کند. تخطی دولت در این صورت حکم خلع را با خود خواهد داشت. اساسا چنین دولتی نمی‌تواند ملت را سرکوب کند، زیرا ملت و دولت در چنین وجودی باید انعکاس هم باشند. ملت و دولت نسبت به هم دو یار بیگانه نیستند بلکه چونان دو تن با جانی واحدند. فرایند شکل‌گیری ملت شکل یافته برای ملت‌ها متفاوت است. چه بسا دول و مللی که قبل از رشد از بین می‌روند و چه بسا ملت‌هایی که دائما ادعای ملت بودن دارند و در آرزوی دولت روزگار سپری می‌کنند. نگاهی به ملل مدرن نشان می‌دهد فرایند تشکیل ملت شکل‌یافته روایت واحدی ندارد. هر ملتی از مسیری به قله وحدت رسیده است. مسیر اگرچه متفاوت است اما اصول و ضوابط یکسانی را می‌تواند در برگیرد.شکل‌گیری منافع هویت‌های ملی، اولین گام در تشکیل ملت شکل‌یافته است. منافع مشترک پزشکان، معلمان، دانشجویان و یا کارمندان خرده منافع ملی را تشکیل می‌دهد. در همین مرحله آگاهی به منافع دیگری ایجاد می گردد. منافع من در مقابل منافع دیگری معنا خواهد یافت هر هویت فردی یا گروهی در متن انبوه هویت اجتماعی معنا خواهد یافت. دومین گام دفاع هویت‌ها از حقوق خویش است که در صورت تعدی به آن به صورت غریزی صورت می‌گیرد. در ارتباط با دیگران افراد و هویات متعهد به قراردادهایی می شوند. و بدین سان تفاوت ها آرام آرام پیوستگی و انسجام ملی را پدید می آورد. در گام سوم آگاهی به این پیوستگی است. ملت در یک آگاهی مشترک منافع همگان را مد نظر می گیرد. آگاهیی که تحت لوای دولت مبتنی و برآمده از ملت خود را نشان می دهد. این تنها وقتی صورت خواهد گرفت که به منافع هویت دیگر هم آگاهی حاصل آید و دیگری به رسمیت شناخته شود. در همین آگاهی و به رسمیت شناختن منافع دیگری است که کلاف سردرگم هویات متعدد و مختلف جامعه ای واحد در قامت دولت می‌شود و دولت شکل یافته بافته می‌شود.گام‌های پیش گفته در مسیر زایش ملت بسیار پیچیده است زیرا هر ملت داستان متفاوتی دارند. هویات متفاوتی وجود دارد و هویت‌های قوی و ضعیفش متفاوت می‌باشد بنابراین داستان واحدی نه می‌توان نگاشت و نه وجود دارد اما ملت شکل‌یافته سرانجامی است برای هر ملتی که در حال معیشت است و امروز اکثر ملت‌ها در درجاتی مختلف آن را به دست آورده‌اند و یا باز به دست می‌آورند. اما دردهایی که ملت‌های بالغ خواهند داشت چه خواهند بود و چگونه آینده جهان رقم خواهد خورد، جهان در مسیر وحدت ملل می‌باشد یا هر روز ملل از هم فاصله می‌گیرند؟  ]]> اندیشه Sun, 27 Mar 2011 12:15:05 GMT http://harfeno.com/vdcgrt9u4ak9x.pra.html رحلت رهبر شيعيان عربستان http://harfeno.com/vdcd2n0f6yt0z.a2y.html مرحوم آیت الله عمری که ساکن مدینه منوره بود در عمر بابرکت نزدیک به ۱۲۰ساله خود منشا خدمات علمی و تبلیغی و اجتماعی بسیاری بود. حسینه بزرگی در مدینه منوره به اهتمام او ایجاد شده است که شیعیان مراسم ومجالس خود را با وجود فشارهای بسیار سلفی های سعودی در آن برگزار می کند. سلفی ها با فشار آوردن به پلیس سعودی و پلیس مذهبی این کشور و بهانه تراشی های متعدد بارها این حسینه را تعطیل و آیت الله عمری را به زندان انداخته بودند. این عالم شیعی عربستان ، ۴۵ سال از عمرش را در زندان های وهابیون عربستان سپری کرد. مجمع جهانی اهل بیت علیه السلام رحلت علامه آیت الله شیخ محمد علی عمری را به محضر بقیه الله الاعظم ، مقام معظم رهبری ،مراجع عظام تقلید ،بیت آن مرحوم وشیعیان حجاز تسلیت عرض مینماید. ]]> اندیشه Tue, 25 Jan 2011 23:32:59 GMT http://harfeno.com/vdcd2n0f6yt0z.a2y.html کتابهای بزرگ سیاسی از ماکیاول تا روزگار کنونی http://harfeno.com/vdcbp.bsrrhb8uui.html "کتابهای بزرگ سیاسی" مهمترین اثر نویسنده و استاد برجسته قرن بیستم فرانسه ژان ژاک شوالیه است. این اثر که در زمره آثار کلاسیک تاریخ سیاسی است در واقع بررسی موشکافانه و دقیقی از متون مهم و تأثیرگذار سیاسی در تمدن غرب است. شوالیه در هر یک از مراحل تاریخی از زمان ماکیاول تا زمان خود کوشیده است آثاری را برگزیند که در زمان خود در روحیه یا طرز تفکر مردم هم‌عصرشان و یا نسلهای بعد تأثیر عمیقی بر جای گذاشته‌اند. وی درآغاز کار مسیر پر فرازو نشیب دولتهای مدرن را برای رسیدن به سلطنت استبدادی انتخاب کرده و در این راستا "فرمانروای" ماکیاول، "جمهوری" بُدَن، "لویاتان" هابز و "سیاست ناشی از کتب مقدس" بوسوئه را برگزیده است. در مرحله بعد با توجه به پیدایش و پیشرفت جنبش مخالف سلطنت مطلقه آثاری چون "تحقیق درباره حکومت دینی" از لاک، "روح القوانین" از مونتسکیو، "درباره قرارداد اجتماعی" از روسو و" طبقه سوم چیست؟" از سی‌یس انتخاب شده‌اند. سپس سه کتاب که پیامدهای بلافصل انقلاب کبیر فرانسه را در کانون توجه خود قرار داده‌اند آورده شده‌اند یعنی ۱۷۹۰ تا ۱۸۴۸، "اندیشه‌هایی درباره انقلاب کبیر فرانسه" از بورک، "گفتارهایی خطاب به ملت آلمان" از فیخته و "دموکراسی در آمریکا" از آلکسی دو توکویل. در ادامه دوران پس از ۱۸۴۸ دو جنگ جهانی اول و دوم و ظهور ناسیونالیسم و سوسیالیسم مدنظر شوالیه قرار گرفته‌اند. در این دوران کتابهایی مورد توجه قرار می‌گیرند که بیشتر از آنکه تفکربرانگیز باشند، احساسی‌اند: "بیانیه کمونیست" از مارکس و انگلس، "تحقیق درباره حکومت پادشاهی" از مورا، "اندیشه‌هایی درباره خشونت" از ژرژ سرل، "دولت و انقلاب" از لنین و "نبرد من" از هیتلر. ویرایش قبلی این اثر، کتابهای بزرگ سیاسی را تا کتاب نبرد من از هیتلر در بر می‌گرفت که در چاپ جدید توسط ایو گوشه، استاد حقوق عمومی و علوم سیاسی دانشگاه پاریس سه بخش دیگر درباره سه متفکر برجسته نیمه دوم قرن بیستم یعنی فردریک هایک، جان راولز و یورگن هابرماس به آن افزوده شده است. مؤلف "کتابهای بزرگ سیاسی از ماکیاول تا روزگار کنونی" ژان ژاک شوالیه (۱۹۸۳ - ۱۹۰۰)، حقوقدان، مورخ، استاد دانشکده حقوق و علوم اقتصادی پاریس و عضو فرهنگستان علوم سیاسی فرانسه بود که در سال ۱۹۷۲ به ریاست همین فرهنگستان منصوب شد. "تاریخ نظامها و نهادهای سیاسی فرانسه جدید" و "تاریخ اندیشه سیاسی" از دیگر آثار اوست. ]]> اندیشه Sat, 22 Jan 2011 12:34:15 GMT http://harfeno.com/vdcbp.bsrrhb8uui.html امتناع خوانش تاريخ بدون تأمل درباب تاريخ http://harfeno.com/vdcg4.9taak9urrp.html يكي مي‌گويد فلان شاه، خادم بود و ديگري معتقد است كه خير، خائن بود. صاحب نظري قائل است بهمان رويداد تاريخي، اتفاق افتاده است؛ اما انديشمندي ديگر اساسا با اتفاق افتادنش مخالف است. شلم شوربايي است. آيا رسيدن به يك نظرسنجي واحد درباره رويدادهاي تاريخي ممكن است؟ چگونه مي‌توان از اين ملقمه ي نظرات متكثر نجات پيدا كرد؟ با خواندن تاريخ درباره ي گذشته، اطلاعاتي به دست مي‌آوريم. موضوع تاريخ، گذشته ي حيات بشري است. حال يا در قالب روايت و داستان گذشتگان، تاريخ موضوعي خاص و يا تاريخ براي نتيجه گيري خاص اخلاقي يا سياسي. ما از سويي خود، تاريخ را مي‌سازيم و از سويي براي اين كه بدانيم در كجاي تاريخ هستيم بايد آن را بدانيم. انسان را هر چه تعريف كنند، بي‌شك او موجودي تاريخي نيز هست. اما نه به اين معنا كه تاريخي دارد. كه هر موجودي تاريخي دارد، بلكه به اين معنا كه مي تواند به اين تاريخ آگاهي يابد. اما دسترسي ما به گذشته چقدر مي‌تواند باشد. موضوع تاريخي در دسترس نيست و تنها مي‌توان با واسطه "مدارك و شواهد" به آن دست يافت. "منقولات" نيز يكي از اين ابزارهاست. اگر هر واقعه اي به مانند تصويري روي يك شيشه باشد، در رويدادهاي تاريخي بايد گفت، اين شيشه شكسته است و ما مجبوريم با جمع آوري تكه‌هاي شيشه آن را باز‌آفريني كنيم. بعضي از قطعه‌ها كه گاه بسيار بزرگ‌اند، گم شده‌اند و بعضي ناخواناست. ما در مواجهه با تاريخ با رويدادي عيني و تصويري واضح روبرو نيستيم. هر شاهد، مدرک و مستند تاریخی، تنها گوشه‌ای از گذشته را به ما می‌نمایاند؛ آن هم بسته به آن که از کدام زاویه و در چه نوری و شرایطی به آن بنگریم و شگفت آور آنکه نهایتا ً ما به نحوی خود را در آن آینه خواهیم دید. همواره در ميان مورخين، عده اي با حب و بغض برخورد كرده‌اند. عده‌اي براي بارگاهي كار مي‌كرده‌اند و برخي کتب مورخين، اساسا معلوم نيست چرا گم شده اند.ما با ذهني خالي سراغ گذشته نمي رويم. ذهن خالي نيست و روي رويدادها تاثير مي‌گذارد. برداشت واحدي از جهان حال نداريم، چه برسد به برداشت واحدي از دنياي كهن. در زمان حال نيز مي‌توان ديد كه در مورد فلان رئيس جمهور، عده‌اي او را خادم مي‌دانند، و عده‌اي خائن و حتي مي‌توان شنيد كه بعض برآنند كه بهمان‌جا منفجر شده است و عده اي ديگر مخالفت كنند و بر آن باشند كه خير آتش گرفته است و دعواها در زمان حال هم كم نيست. علم تاریخ به عنوان شرح و تفسیر گذشته معروض اختلافات بی‌پایان است و مهم آنکه بدانیم ما نخواهیم توانست یک گزارش بی‌گفتگو از گذشته بدهیم یا یک آیینه تمام قد از آن باشیم. چه ما همواره برهه‌ای از زمان را گزارش خواهیم داد و آن قسمت‌هایی را که دیده‌ایم بیان خواهیم کرد. گذشته براي ما معناي خاصي دارد. مطلق گذشته خارج از دسترسي است. نمي‌توان همه گذشته را داشت. از گذشته تنها بعضي رويدادهاي مهم مانده‌اند. زندگي فردي خاص از توده مردم در هزار سال پيش به ندرت ثبت شده است و اگر ثبت شده باشد هم بس نادر است و به دردي هم نخواهد خورد. بگذریم از اینکه ما به اندازه گذشته شاهد و مدرک نداریم و اگر داشتیم در باره اصل یا جعلی بودن آن و یا و یا تعبیر و معنا کردن آن هم اختلاف برقرار می بود. باری تاریخ خواندن بدون درباره تاریخ خواندن، ممکن است به گرفتن نتایجی نادرست بیانجامد. اصلي‌ترين آسيب، این است که ما تاریخ را در روایت خودمان منحصر نماییم و دیگر روایت‌ها را هم دروغ بدانیم. اما چگونه مي‌توان با تشكيك در نظري واحد در رويدادهاي تاريخي درباره گذشته انسان نظر داد؟ به نظر مي‌رسد بايد بر روي اين مساله انديشيد و راه حل‌هايي يافت. اينكه چگونه فلان رويداد قطعا اتفاق افتاده است نياز به مدرك تاريخي دارد. اين كار حالا آسان شده است. مي‌توان با دستاوردهايي كه علم تجربي داده است بسياري از منازعات را پايان داد. "خير آقا! فلان شاه واقعا وجود داشته است. آزمايشات DNA اين را نشان مي دهد." اما درباره پاره‌اي از مسائل هنوز دعوا ادامه خواهد داشت. اينكه فلان شاه خيانت كرده است يا نه تابع نظرات ديگري در مورد معناي خدمت و خيانت و قبل و بعد از بهمان شاه خاص دارد. " آقاي عزيز من قبول ندارم كه بهمان شاه خائن باشد! هر چه باشد او مرزهاي كشور را گسترش داد و از اين راه ثروت ملي را افزود." دعواهايي از اين دست به نظر مي‌رسد جزو سرشت تاريخ باشند و بايد از صدور حكم قطعي در اين موارد خودداري نموده و باب گفتگو را در اين موارد باز گذاشت. به هر حال رسيدن به يك جمع بندي تاريخي بسته به اين كه در مورد چيست و چگونه اثبات خواهد شد و چگونه مي‌توان آن را ابطال كرد، جزو همان جمع بندي است. لوازمي كه تاريخ را به گفتگويي دائم بدل مي سازد. خوانش تاريخي بدون انديشه درباب تاريخ چون روايتي ساده دلانه مي‌ماند. روايتي كه بي توجه به كمندهاي تاريخ سرهايي بي جرم و جنايت بريده زيادي را خواهد ديد. ]]> اندیشه Sat, 22 Jan 2011 19:32:23 GMT http://harfeno.com/vdcg4.9taak9urrp.html ميلاد رسول حق و حقيقت مبارک http://harfeno.com/vdcbu8bzprhbg.iur.html امشب آسمان نورباران گامهای کودکی است که میلادش نقش خاتمیت را بر لوح زمین ابدی می‌کند. امشب آسمان نور باران گام‌های کودکی است که میلادش نقش خاتمیت را برلوح زمین ابدی می‌کند. کویر آفتاب دیده مکه بهت زده نظاره گر تاریخ تکرار نشدنی خویش است و کاخ‌های ظلم و ستم توان ایستادگی بر ستون‌های ظلم خود را ندارد و آتشکده‌ها در برابر نور افشانی ستارگان آسمان در شب میلاد خاکستر می‌شوند. زمین غرق جهل و گمراهی است کودکان زنده زنده در خاک سرد زمین دفن می شوند انسانیت از جهان رخت بربسته است و جای خود را به حیوانیت داده است. محمد، روحی دوباره بر کالبد مرده زمین می دمد و جهان شیرینی انسانیت را در کام تلخ خود تجربه می کند. محمد می آید و دلهای سنگ شده مردم زمین را با قلبی از جنس نور آشنا می کند. محمد می‌آید و امین آسمان و زمین و چراغ هدایت ابدی بشر می‌شود. محمد می‌آید و عشق را در رگ‌های مرده زمین جاری می‌کند. محمد می‌آید و بشریت را از دالان جهل و گمراهی به نور و روشنایی می‌برد. محمد می‌آ ید و دیدگان تاریک جهان را پر از روشنایی می‌کند و حنجره خشک زمین جاری از خاتمیت می‌شود. محمد می‌آید و امین رازهای ناگفته زمین از ظلم و جور می‌شود . محمد می‌آید و تک فصل زمستانی مردمان را با بهار ابدی پیوند می‌دهد. خداوند بر وی دورد می‌فرستد و فرشتگان نیز ندای درود را با خود زمزمه می‌کنند. ””اللهم صل علی محمد و آل محمد”” ]]> اندیشه Sun, 20 Feb 2011 15:31:18 GMT http://harfeno.com/vdcbu8bzprhbg.iur.html